ساعت یازده شب بود . خسته بود ولی هنوز پر انگیزه ! به نظر نمی آمد از کارش غمگین باشد اما سبب کلافگی اش چیز دیگری بود . مثل هر شب پیاده شدم و احوالش را پرسیدم . دم در مغازه اش نشسته بود . آرام پکی به سیگارش زد و دستی به صورت خسته اش کشید به حالتی متفکرانه . همینطور که دستش پایین می آمد سبیل های جو گندمی اش دانه دانه ، آرام و نرم  از زیر دستش بیرون می خزید و دوباره صورت خسته اش نمایان می شد . در پایان هم آهی کشید آنگونه که انگار خیلی فکر کرده  به نتیجه ای نرسیده .!

همینطور که دستش را تکیه چانه اش گذاشته و بی دلیل به جایی خیره شده بود ،  گفت :  فلانی نمی دانم چکار کنم !. این روزها فکرم مشغول تهیه جهیزیه دخترم است که هنوز چیزی برایش فراهم نکرده ام . وقتی قیمت ها را می پرسم پشتم می لرزد .!

بنده خدا حق داشت . دور و برش شلوغ است حسابی . این یکی دانشجو آن یکی دانش آموز . چند تا دختر دم بخت . مرد آبروداری است .

می گفت : دریغ از ریالی پس انداز . دست و بالم تهی است .  از این طرف صاحب مغازه می گوید باید فکر مغازه دیگری باشی . از آنطرف مغازه دیگری با این قیمت ] کرایه[  پیدا نمی کنم و . . .  

اینهمه که گفت مشکلات جدیدی نبودند گر چه از شرایط کنونی هم راضی نبود . پس انگار چیز دیگری می خواست بگوید که باعث پریشانی اش شده بود  !!

باز یک پک سنگین به سیگارش زد و ادامه داد : چند روزی بود تصمیم گرفته بودم خرده حساب هایم را جمع آوری کنم تا اینکه امروز چیزی دیدم که از صبح حالم دگرگون شد .

ساکت و متعجبانه نگاهش کردم ببینم چه می خواهد بگوید !!!!

می گفت : یک مشتری داشتم همیشه برای خرید منزل می آمد اینجا . مبلغی بدهکار شده بود .  حدود دوماه  بود خبری ازاو نشد . رفتم در خانه اش . زنش می گفت شوهرش برای پیدا کردن کار از شهر رفته است و از وی خبری نداریم . زن گفته بود بچه هایم گرسنه اند . از در و همسایه هم از بس قرض گرفته ام خجالت می کشم دوباره پیش آنها بروم . چه کار کنم . باید کمی صبر کنی که فعلا پولی دردست ندارم .

آقای ب . . . . . . . این جملات را با اندوه بیان می کرد .

با تمام خستگی که در صورتش موج می زد آرام بود . احساس کردم قطره اشکی در چشمش آماده ریزش است اما غرور مردانه اش اجازه نمی داد . . . .