همیشه عصر جمعه آشوبی در دلم به پا می شد . فردا دوباره شنبه بود . هنوز از شنبه آنهم 8 صبح متنفرم .

آقای ر. . . . .   ناظم اتوکشیده مدرسه ، اگر اشتباه نکنم حدودا 35 الی 40 سالی داشت .  وسط سرش کاملا خالی از مو شده بود و سبیل هایی نسبتا کوتاه و مرتب داشت  . رفتارش همیشه جدی و رسمی بود . کمتر کسی خندیدنش را دیده بود .

سرمای زمستان منطقه ما و بچه های نحیف دوران ابتدایی آنروزها ، خلاصه روزگار سختی بود اما سخت تر می شد وقتی صبح شنبه این آقای ر. . . . .   با چوب سر صف حاضر می شد . پارک شهر کنار مدرسه بود و در فصل بهار    " ترکه " (چوب دستی برای تنبیه) برای یک سال تحصیلی محیا می کرد . بچه های ولگرد و خودشیرین کن مدرسه هم همیشه به رسم خوش خدمتی هر کجا ترکه مناسبی می دیدند ، آنرا بریده و همراه می آوردند . هر وقت از جلوی پنجره نرده ای انباری مدرسه رد می شدم و چشمم به انبوه ترکه های دسته شده می افتاد تنم می لرزید . آخر مگر نه اینکه طعم آنها را چشیده بودم و بعد از آنهم باید می چشیدم .

 

با کسی شوخی نداشت . معمولا کوتاه صحبت می کرد ولی در هر کلمه اش دنیایی از خشم و نفرت به چشم       می خورد . جور خاصی صحبت می کرد اما لهجه خاصی نداشت . به نوعی خود را متفاوت از بقیه می دید و در واقع متفاوت هم بود . هیچگونه احساسی در نگاهش پدیدار نمی شد . صورتش چین نمی خورد حتی هنگام عصبانی شدن .

سر صف دستمال ، لیوان ، ناخن و موی سر ، هر صبح شنبه رویت می شد و از قضای روزگار گاهی قرعه به نام من می افتاد . با لحنی غضب آلود می گفت : " وایسا کناردیوار " .

دنیا به سرم خراب می شد  با شنیدن این جمله . حتی فکر فرار هم وحشتناک بود . بعد که بقیه بچه ها راهی کلاس می شدند به سراغمان می آمد . همگی از دم چوب رد می شدیم . صبح هنگام از شدت سرما دستانم سرد و کرخت می شد و تازیانه های چوب آقای  ر. . . . .  بد جور زجه ام را در می آورد . قانون خاص خودش را داشت . باید دستت را بالا می گرفتی تا با خیال راحت کف دستت چوب را لمس کند . کسی که دستش را عقب می کشید ، تنبیه برایش سخت تر می شد . پشت دست ! وحشتناک بود !  می زد .  دنیا برایم تار می شد . حس می کردم از دست او هیچ مامن و پناهی نیست . حس می کردم دنیا شکنجه گاهی است که انسان ها در آن شکنجه می شوند . فقط دلم  می خواست از ته دل گریه کنم . التماس ها بی فایده بود . بعضی بچه ها به التماس می افتادند که نتیجه عکس     می شد . صدایم در نمی آمد . اهل خواهش و التماس نبودم . می دانستم چوب ها را باید خورد . البته حق گریه کردن برای هر کس محفوظ بود . حق داشتی گریه کنی . آرام و بی صدا . اشکت در می آمد . از این کار لذت   می برد .

 

هیچوقت از این وضعیت پیش پدر و مادرم شکایتی نمی بردم گرچه در واقع سودی هم نداشت و چه بسا بدتر لج می کرد . باور نداشتم از او پیش کسی بتوان دادخواهی کرد .براستی الهه خشم وغضب بود .

 خود را مستحق این شکنجه ها می دانستم ولی دلیلش را نمی دانستم .

هنوز هر بار از جلوی درب دبستان فردوسی عبور می کنم  ، خاطرات تلخ و سرد کودکی ام را به یاد می آورم . ناخودآگاه کرختی و دردناکی مرموزی در کف دستانم احساس می کنم . کمی جلوتر چوب های خوش دستی را می بینم که از درختان پارک آویزان هستند . گویی که دیر زمانی است برای تنبیه بریده نشده اند . شاخه هایی که آنروزها چوب دستی می شدند حالا تنومند شده اند . شکل ظاهری پارک هم تغییر کرده . آنروزها حاشیه پارک جنگلی بود و خاکی . حالا آن جنگل آسفالت شده است !

هیچوقت دلم برای آنروزها تنگ نمی شود .