//من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که نمی دوند.//

این جمله مرا به یاد داستان روستایی گم شده می اندازد.

داستان همان روستایی که قبلا به آن  روستای (عقب -مانده -سالار ) می گفتند. راستی شنیده ام که نام آن روستا تغییر کرده . در لغتنامه گرانقدر مرحوم دهخدا به دنبال این اسم بسی گشتم و نیافتم  ولی در اسناد گوناگون دیگری داستانی و مکرر داستان های دیگری خواندم  که گویند منصوب است به قصبه ای با همین نام و در نزدیکی شهر ناکجا آباد   .  و شرح  یکی از قصه هایی که خوانده ام چنین است:

در داستان های عهد سنگ پرانی چنین آمده که در همسایگی معلمی  مردکی بزیستی که حدود پنج سال پیش از روستای فوق الذکر (به دلیل چندش آور بودن اسم روستا از تکرارنام آن معذورم ) به شهر آمدی. مرد شنیده بود در شهر (ناکجا آباد) در اداره ای آشنایی دارد بسی توانا . در وصف این آشنا همینقدر بس که هزار مرد و زن کارمند و خدم و حشم (منظور همان غلام قورچی امروزی  می باشد) دست بر سینه از پیش وی بگذشتی و چانه تا به سینه فرو نهادی به رسم ادب و من جمله سایر خوش رقصی ها و چنین و چنان . . .

از قصه روزی این مرد همسایه اندر دکان گاه  اداره  حاضر گشتی و تقاضای کار بنمودی  .  آقای آشنا            ( ریس ) بدو گفتی که در زیر دستان ما فراشی است گرانمایه و این فراش را دختری است که اگر کار به تو دهم وی هم با کمال افتخار دختر به تو همی دهد  .  که وی هم از آشنایان من است (به عبارتی منظور آقای ریس این بود که مرد فراش هم همشهری خودمونه ) . القصه مرد همسایه با خود درنگی کردی  و  خیال طمع در کسب هر دو بینداختی  و با خود چنین گفتی :

از بهر پسته آمده بودم                گذرم بر شکر اوفتاد

به نقلی قدما گفته اند که آنچه در آن لحظه از ذهن مرد همسایه گذشت شعر زیر بوده و نه شعر فوق الذکر

که به هر حال در این مورد نظرات گوناگونی در کتاب ها آورده شده که نظر زیر به لحاظ شرایط آن روزگار از احتمال قوی تری بر خوردار است.

بهر پسته آمده بودم گذرم بر شکر هم اوفتاد ( به نقل از راوی قصه : نوش جانت  )

به هر حال مرد همسایه با بضاعت ناچیزی از دانش و فن ( به عبارتی مدرک پنجم ابتدایی و هیچگونه سابقه اداری و سابقه کاری قبلی) به استخدام اداره در آمدی و دختر فراش به همسری اختیار نمودی . و البته حسادت دیگر کارمندان آن اداره را که درخواست جایگزینی فرزند خویش را با مرد همسایه داشتند تحمل بسیار نمودی و زیر آبزنی های ایشان را به لحاظ بی اثر بودن پشت گوش بینداختی تا سوار بر مرکب مراد گشتی و بعد از آن وام و تسهیلات فراوان بدین صبر دریافت نمودی . به زودی خانه ای چنان بنا کردندی که دگر همسایگان را انگشت بر دهان بماندیو از مرکب مراد در کار خویش به کمال بهره بردی و روزگار  به خوشی بگذراندی.

قصه مرد همسایه را معلمی که در همسایگی ایشان بود همچنان بدیدی و بغایت شنیدی.

و هر بار به فکر فرو رفتی که ای کاش من هم به جای مکتب خانه (دانشگاه) به دکان گاه اداره مذکور برفتندی  یا پیش از آن به دنبال برقراری دوستی یا جستجوی نسبت فامیلی با آقای ریس اداره گشتندی . لیکن کار از کار بگذشتی و دست بر دست نهادی و راه پیش روی بسی نا بازگشتنی بدیدی .

اما پیام اخلاقی این داستان:

توانا بود هر که دانا بود ....