در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
نالانم از آن عقیق قند اندر قند
ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
شاعر » منوچهری
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸ ساعت ۹:۴۲ ب.ظ توسط علی
|
ای عزیز !